تبلیغات
وصف شوق iniran - دیالوگهای بهروز وثوقی در فیلم قیصر
 
وصف شوق iniran
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما دوستان عزیز .
امیدوارم بتوانم در این محیط مجازی کمک رسان خوبی برای شما دوستان محترم باشم.
در جامعه انسانی انسانها دو گروهند1- خلاقند و در زندگی موج ایجاد میکنندو سوار بر موج میشوند.
گروه بعدی انسانهایی هستند که دنبال تغییر نیستند و همیشه راکتندمثل ابی که در یک جا ثابت است.
امیدواریم بتوانیم در کنار هم کمک حال تمام کسانی که دوست دار تغییر هستند باشیم.
سپاس ودرود به شما موفق باشید.

مدیر وبلاگ : هخامنش
نویسندگان
نظرسنجی
نظرت راجع به این وبلاگ چیه









دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : هخامنش

قیصر
: احترامت واجبه خان دایی اما حرف از مردونگی نزن كه هیچ خوشم نمی آد … كی واسه من قد یه نخود مردونگی رو كرد تا من واسش یه خروار رو كنم؟ … این دنیا همیشه واسه من كلك بوده و نامردی … به هركی گفتم نوكرتم خنجر كوبید تو این جیگرم … دیدم فرمون كه می تونست یه محلی رو جابجا كنه … وقتی ضجرش می دادن می رفت عرق می خورد و عربده می كشید دیوارا تكون می خوردن و هرچی نامرده عینهو موش تو سوراخ راه آبها قایم می شدن، چی شد؟ …. رفت زیارت و گذاشت كنار … مثل یه مرد شروع كرد كاسبی كردن و پول حلال خوردن … اما مگه گذاشتن … این نظام روزگاره … یعنی این روزگاره خان دایی … نزنی، می زننت … حالا داش فرمون كجاست ؟ … اون فاطی كه تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود كجاست؟ … همه دل خوشی اش تو این دنیا ما بودیم و همه سرگرمی اش اون رادیو .. الهی نور به قبرشون بباره … چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه می افتادیم و می رفتیم، هر چی اون كاسبی كرده بود برای فقیر فقرا، سحری می خرید و پول افطاریشونو می داد … حالا چی شد؟ … سه تا بی معرفت … سه تا از خدا بی خبر، مفت مفت اونا فرستادند زیر خاك …من این كار و می كنم … منم می فرستمشون زیر خاك … تازه این اولیش بود … تو نمره … رو پاهام افتاده بود … نمی دونی چه التماسی می كرد، ننه … چشاش داشت از كاسه در می اومد خان دایی … می فهمی … چشاش داشت از كاسه در می اومد … اونارم وادار به التماس می كنم … حساب یكی یكی شونو می رسم … بدتون نیاد .. شما دیگه برا خودتون عمرتونو كردید … منم دو تا گیر كوچیك دارم … یكی اینكه به این ننه مشهدی قول دارم ببرمش مشهد زیارت … یكیم یه جوری مهرم و از دل اعظم بیارم بیرون .. فقط همین و همین … خیال می كنی چی می شه خان دایی … كسی از مردن ما ناراحت می شه؟ … نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بیفته سر اون دیوار و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه یادشون می ره كه ما چی بودیم و واسه چی مردیم … همینطور كه ما یادمون رفته … دیگه تو این دوره زمونه كسی حوصله داستان گوش كردنو نداره



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 تیر 1396 08:15 ب.ظ
Hello my family member! I wish to say that this
post is amazing, nice written and come with approximately all significant infos.
I'd like to look more posts like this.
جمعه 29 اردیبهشت 1396 12:46 ق.ظ
With havin so much content and articles do
you ever run into any issues of plagorism or copyright infringement?
My site has a lot of exclusive content I've either created myself or outsourced but it appears a lot of it is popping it up all over the internet without my
agreement. Do you know any ways to help reduce content from being ripped
off? I'd certainly appreciate it.
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 04:02 ب.ظ
slam apam khoshhalam mikone biyay
هخامنش سلام اومدم
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 02:02 ب.ظ
اتفاقا تو این دوره زمونه بیشترین طرفدارها رو برای شنیدن قصه داره.
هخامنش دوره زمونه عوض شده ولی خوب...........
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :