تبلیغات
وصف شوق iniran - یکی بود غیر از خدا هیشکی نبود
 
وصف شوق iniran
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما دوستان عزیز .
امیدوارم بتوانم در این محیط مجازی کمک رسان خوبی برای شما دوستان محترم باشم.
در جامعه انسانی انسانها دو گروهند1- خلاقند و در زندگی موج ایجاد میکنندو سوار بر موج میشوند.
گروه بعدی انسانهایی هستند که دنبال تغییر نیستند و همیشه راکتندمثل ابی که در یک جا ثابت است.
امیدواریم بتوانیم در کنار هم کمک حال تمام کسانی که دوست دار تغییر هستند باشیم.
سپاس ودرود به شما موفق باشید.

مدیر وبلاگ : هخامنش
نویسندگان
نظرسنجی
نظرت راجع به این وبلاگ چیه









جمعه 5 خرداد 1391 :: نویسنده : هخامنش
در روزگاران قدیم...
درخت سیب تنومندی بود ...
با...
پسر بچه كوچكی ...
این پسر بچه ...
خیلی دوست داشت با درخت سیب بازی كنه...
از تنه اش بالا بره از سیباش بچینه و بخوره و در سایه اش بخوابه...
زمان گذشت و ...
پسر بچه بزرگتر شدو به درخت بی اعتنا...
دیگه دوست نداشت با درخت بازی كنه...
اما روزی دوباره به سراغ درخت اومد...
درخت به پسر گفت : های بیا با من بازی كن...
پسر جواب داد : من دیگه بچه نیستم كه بخوام با تو بازی كنم
به دنبال سرگرمیهای بهتری هستم و برای خریدن اونا به پول نیاز دارم
درخت گفت پول ندارم ولی میتونی این سیبارو بچینی و بفروشی و پول بدست بیاری
پسر تمام سیبای درخت رو چید و اونارو فروخت و اونچه نیاز داشت خرید...
درخت رو باز فراموش كرد...
پیشش نیومد...
و درخت دوباره غمگین شد...
مدتها گذشت و پسر شده بود یه مرد جوون
با اضطراب به سراغ درخت اومد...
درخت ازش پرسید :چرا غمگینی ؟ بیا در سایه ام بشین بدون تو خیلی احساس تنهایی میكنم
پسر(مرد جوون) جواب داد فرصت كافی ندارم باید برای خونوادم تلاش كنم باید براشون خونه بسازم نیاز به سرمایه دارم...
درخت گفت : سرمایه برای كمك ندارم ... تو میتونی با شاخه ها و تنه ام برای خودت و خونوادت خونه بسازی ...
پسر (مرد جوون) خوشحال شد و تمام شاخه ها و تنه درخت رو برید و با اونا رای خودش و خونوادش خونه ای ساخت
دوباره درخت تنها موند...
و پسر برنگشت...
زمان طولانی بسر آمد
پس از سالیان دراز در حال برگشت كه پیر مرد بود
غمگین... خسته..... تنها .....
درخت ازش پرسید: چراغمگینی؟
ای كاش میتونستم كمكت كنم...
اما دیگه ... نه سیب دارم ... نه شاخه .... نه تنه ...
حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ...
هیچ چیز برای بخشیدن ندارم...
پسر(پیر مرد) گفت : خسته ام از این زندگی ... از این تنهایی ...
فقط به تو نیاز دارم... آیا میتونم كنارت بشینم؟
پسر (پیرمرد) كنار درخت نشست.... باهم بودند سالیان دراز در لحظه های شادی و اندوه....
آیا اون پسر بی رحم و خودخواه بود؟
نه ... ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم...؟؟؟
درخت همان والدین ماست... تا كوچیكیم ... دوست داریم با اونا بازی كنیم... و وقتی برگ شدیم تنهاشون میزاریم...
زمانی به سویشون برمیگردیم كه نیازمند هستیم و گرفتار...
برای والدین ود وقت نمیزاریم...
به این مهم توجه نمیكنیم كه پدر و مادرها همیشه به ما همه میدن...
در عوض میخواهند كه .... تنهاشون نذاریم
به والدین خود عشق بورزیم .. فراموششان نكنیم...
برایشان زمان اختصاص بدیم... همراهیشان كنیم...
شادی اونا ما رو شاد دیدن هست....
گرامیشان بداریم و تركشان نكنیم
هر كس میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشه
ولی پدر و مادر فقط یك بار...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:12 ق.ظ
Please let me know if you're looking for a article
author for your site. You have some really good posts and I think I would be a
good asset. If you ever want to take some of the load off, I'd really like to write some articles
for your blog in exchange for a link back to mine.
Please send me an email if interested. Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :