تبلیغات
وصف شوق iniran - نامه ی خدا
 
وصف شوق iniran
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ...
درباره وبلاگ


با سلام خدمت شما دوستان عزیز .
امیدوارم بتوانم در این محیط مجازی کمک رسان خوبی برای شما دوستان محترم باشم.
در جامعه انسانی انسانها دو گروهند1- خلاقند و در زندگی موج ایجاد میکنندو سوار بر موج میشوند.
گروه بعدی انسانهایی هستند که دنبال تغییر نیستند و همیشه راکتندمثل ابی که در یک جا ثابت است.
امیدواریم بتوانیم در کنار هم کمک حال تمام کسانی که دوست دار تغییر هستند باشیم.
سپاس ودرود به شما موفق باشید.

مدیر وبلاگ : هخامنش
نویسندگان
نظرسنجی
نظرت راجع به این وبلاگ چیه









جمعه 25 بهمن 1392 :: نویسنده : هخامنش
ظهر یك روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود. او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند: «امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمی نبود. در همین فكر ها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، كه چیزی برای پذیرایی ندارم.» پس نگاهی به كیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: «خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امكان دارد به ما كمكی كنید؟» امیلی جواب داد: «متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام.» مرد گفت: «بسیار خوب خانم، متشكرم» و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند. همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دوید: «آقا، خانم، خواهش می كنم صبر كنید» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آ‎نها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برایش دعا كرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همانطور كه در را باز می كرد، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز كرد: «امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم، با عشق، خدا



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 05:08 ب.ظ
My brother suggested I might like this web site. He was
totally right. This post actually made my day. You can not imagine simply how much time I had spent for this information! Thanks!
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:54 ب.ظ
Hi! Do you know if they make any plugins to help with
SEO? I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm
not seeing very good success. If you know of any please share.
Appreciate it!
پنجشنبه 8 اسفند 1392 08:06 ب.ظ
خدایا بااین همه فاصله ای که از توگرفته ایم هنوز هم چقدر به مانزدیکی
هخامنش خدایا دوست دارم
جمعه 2 اسفند 1392 09:03 ب.ظ
ممنون بابت تبریکت....تو وبلاگ دوست عزیزم
هخامنش قابل شمارو نداشت زهره
جمعه 2 اسفند 1392 06:00 ب.ظ
سلام دوست گلم چند وقتی نبودم شرمنده عالیست مثه همیشه یه سر به منم بزن
هخامنش سلام اشکالی نداره.ممنون.حتما بهت سر میزنم.
سه شنبه 29 بهمن 1392 10:58 ق.ظ
خدای مهربان را که نباید فقط در آسمان ها دنبالش گشت!
می شود خدا را همین جا میان آدم ها پیدا کرد...
در دل کسی که امید را به زندگی ناامیدی برمی گرداند
در چشمان کسی که خنده را به جای غم در دلها می نشاند
در دستان کسی که از بزرگی و مهربانیش گره از کارخیلی ها گشوده است...
آری خدا را می شود همه جا دید واحساس کرد...
هخامنش عالی وبسیار زیبا مرسی
دوشنبه 28 بهمن 1392 07:18 ب.ظ
میگم اونی که رفت دیگه رفته....خدا پشت و پناهش......
تا خدا هست دگر غصه چرا؟
هخامنش درسته خدارو داریم غم نداریم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :